|
|
|
|
|
گل بنفشه به معنی نجابت و کم رویی، اندیشه ناگفته، پاکدامنی، فروتنی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت 23:23 توسط بهزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
تولد تولد تولدم مبارك...مبارك مبارك تولدم مبارك...
با تشكر از اينكه با نظرهاتون منو خوشحال می کنید...حالا بفرمايييد كيك تولدم رو نوش جان كنيد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت 18:1 توسط بهزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
آخر این هفته، جشن ازدواج ما به پاست |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 17:33 توسط بهزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
دستمال كاغذي به اشك گفت "قطره، قطره ات طلاست يك از طلاي خود حراج مي كني؟ عاشقم با من ازدواج مي كني؟" اشك گفت: "ازدواج اشك و دستمال كاغذي!! تو چقدر ساده اي خوش خيال كاغذي توي ازدواج ما نو مچاله مي شوي چرك مي شوي و تكه اي زباله مي شوي پس برو و بي خيال باش عاشقي كجاست تو فقط دستمال باش " دستمال كاغذي دلش شكست گوشه اي كنار جعبه اش نشست گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد از تن سفيد و نازكش دويد خون درد آخرش دستمال كاغذي مچاله شد مثل تكه اي زباله شد او ولي شبيه ديگران نشد چرك و زشت، مثل اين و آن نشد رفت اگرچه توي سطل آشغال پاك بود و عاشق و زلال او با تمام دستمال هاي كاغذي فرق داشت چون كه در دلش خودش دانه هاي اشك كاشت |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 10:9 توسط بهزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به دوستاي خوبم كه گاهي منو مورد لطفشون قرار ميدن و بمن سر ميزنند به اطلاع شما عزيزان ميرسانم بدليل رفع اشكال وبلاگم موقتا قالب ام رو تغيير دادم. درضمن خوشحال ميشم نظرتون رو در مورد نوع انتخاب قالب وبلاگ م ياري ام كنيد. قربان همگي شما بهزاد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 23:28 توسط بهزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 22:8 توسط بهزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتی دوست دارم قلبم تندتر از همیشه تپید ، لبخند زدم وباورت کردم .با اینکه می دونستم لب ها دروغ می گن .با صدات نوازش کردی تپش قلبت روحس کردم !مهربونو پاک بود .نگاهت گرم ودلنشین !صدات آرامش دل !نفست بوی بهار عشق بود ! به تو تکیه کردم وآروم شدم با تو از همه چیز در امان بودم اگه یه روز فکر کردی نبودن یه کسی بهتر از بودنشه ،چشماتو ببند واون لحظه ای که اون کنارت نباشه رو به خطر بیار ،اگه چشمات خیس شد ،بدون داری به خودت دروغ می گی وهنوز دوسش داری
هزار بار شنیدم دوستم داری! هزار بار شنیدی من بیشتر! هزار بار شنیدی تنهام نزار !هزار بار شنیدم کاش می تونستم ! هر هزار بار که خواستم به جواب برسم معادله ام یا حل نشد یا جوابش این نامساوی بود : دوستت دارم # رهایت می کنم ! ولی همون آخرین بار معادله را تو حل کردی ونتیجه این شد : دوستت دارم = میرم = برای همیشه تنهات می زارم
یکی را دوست دارم ولی او باور ندارد. یکی را دوست دارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد زندگیم را با گرمای عشق او میگذرانم ! کسی را دوست دارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمی توانم دستانش را بفشارم ! یکی را دوست دارم ، بیشتر از هر کسی ، همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد ! یکی را دوست دارم ، که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست ! یکی را برای همیشه دوست دارم ، کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا ! کسی که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم ! یکی را تا ابد دوست دارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که او در این دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است ! یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست دارم ، کسی که نگاه عاشقانه ی مرا ندید و لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود ! آری یکی را از ته دل صادقانه دوست دارم ، کسی که لحظه ای به پشت سرش نگاه نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم ! کسی را دوست دارم که برای من بهترین است ، از بی وفایی هایش که بگذرم
برای من عزیزترین است ! یکی را دوست دارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور نکرد ! نمی داند که چقدر دوستش دارم ، نمی فهمد که او تمام زندگی ام است ! یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست دارم ! کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست ، اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا دارد ! یکی را بیشتر از همه کس دوست دارم ، کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی نیز دوست نمی دارد ! یکی را دوست دارم با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما .......... من دیوانه وار تنها او را دوست دارم ! کاش یه روزی بفهمی که چقدر دوستت دارم !!!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت 12:17 توسط بهزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیگران پایین نیاور, زیرا همه ما با یکدیگر متفاوتیم. اهداف و آرزوهایت را با توجه به آن چه که دیگران با اهمیت تصور می کنند, تعیین نکن, زیرا فقط تو می دانی که چه چیزی برایت بهترین است. با زندگی کردن در گذشته یا اینده زیستن در زمان حال را از دست نده. حتی اگر یک روز در زمان حال زندگی کنی, همه روزهای عمرت را زیسته ای. هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری , هرگز ناامید نشو. هیچ چیز واقعا به پایان نمی رسد تا لحظه ای که خودت دست از تلاش برداری از مواجه شدن با خطرات نترس, زیرا بدین ترتیب فرصت می یابی که بیاموزی چقدر باید شجاع باشی. با گفتن این که: یافتن عشق غیر ممکن است مانع ورود عشق به زندگی خود نشو. ::::::::::::::سریعترین راه دریافت عشق , بخشیدن آن به دیگران است. ::::::::::::::سریعترین راه از دست دادن آن محکم نگاه داشتن آن است. رویا های خود را رها نکن. بدون رویا بودن یعنی بدون امید بودن و ناامیدی یعنی این که هیچ هدفی نداری. زندگی یک مسابقه نیست , بلکه سفری است که هر قدم از مسیر آن را باید لمس کرد و چشید. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 0:39 توسط بهزاد
|
|
||
|
|
|
||
|
… زن نمی دانست که چه بکند امیدوارم عشق و محبت حقیقی، واقعیت و تداوم بخش زندگیهاتون باشه |
|||
|
+
نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 11:41 توسط بهزاد
|
|
|||
|
|
|
|
|
به نام او که پیوند دهنده قلبهاست
سلام،خیلی دوست دارم این داستان رو بخونید و نظرتون رو بنویسید.داستان ما سرگذشت یه حواست که فکر می کرد هیچ وقت عاشق نمی شه ولی انگار روزگار براش چیز دیگه ای رو می خواست. یه روز گرم تابستون آدم حوا رو دید و گفت:سلام، من می خواهم که شما عشقتو با من تقسیم کنی.حوا تو اون روزها حال و روز خوبی نداشت،گفت:نه من نمی تونم.آدم رفت دور و دورتر شد.حوا تنها شده بود.هیچ وقت فکر نمی کرد با رفتن آدم این قدر تنها بشه.حوا که آدم قصه ما رو نشناخته بود.گفت:من باید او را بشناسم.اندوه دلش تمومی نداشت.پرنده ها از اندوه حوا دلتنگ بودن دلشون می خواست یه جوری به او کمک کنن.رفتن بالای سر آدم و کارشو زیر نظر گرفتن و هر بار یه چیز جدید از آدم رو به حوا خبر می دادن.اندوه حوا شده بود اشک چشمش.گفت:خدایا منو ببخش اگراو را می شناختم،...و اشکش سرازیرشد.سر سجاده سبزش نشست و از خدا خواست که نیمه وجودش رو به او برگردونه و حلقه طلایی قصه رو به او برسونه. شما هم برای حوای قصه دعا کنید.آدم عاشق قصه برگرده سمت حوا. عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبه است در لحظه های حوا غم می مونه و بس بی تو کدوم ستاره پا به شبنم بذاره ابر کدوم آسمون تو زندگیم بیاره بی تو چی مونده با من جز یه صدای خسته جز یه صدای خاموش جز یه دل شکسته خلاصه حوا دلش لرزیده بود.آره اون عاشق شده بود.ولی باید چی کار می کرد.اون فقط می تونست دورادور آدم قصه رو ببینه.می ترسید که غرور آدم را با حرفش جریحه دار کنه یا اینکه آدم برنجه ودیگه نباشه بره ودیگه حتی گرد پاشو نبینه! به نظر شما حوای قصه باید چی کار کنه؟شاید حرف شما چراغی باشه برای رفتن راهی که حوا باید می رفت ولی او موقع نمی تونست. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت 12:17 توسط بهزاد
|
|
||